
حالم شبیه آن بینوای بختبرگشتهای است که جیشِ ۲ دارد و اشتباها در دستشوییای مینشیند که بدونِ در است. تشویشی از جنس همان کلّه کشیدنهای مداومش. ترسی از جنسِ خالی شدن ته دلش وقتی کوچکترین صدایی از آن بیرون میشنود. اضطرابی از جنس تصور دیده شدنِ دم و دستگاهِ آفتابندیدهاش و زدن داغ ننگ تا به ابد بر پیشانیاش. این آدم حقیقتاً خیلی مستأصل و درمانده است. حتی شاید نفهمیده و ندانسته کمی از جیشش هم روی پاچهی شلوار و کفشهایش بپاشد. حال غریبی دارد. تشویشی خاص که تمام وجودش را از خود پر میکند و ذره ذره میبلعد. - شاید با خودتون بگید این بابا نمیتونست...
ادامه مطلب