خرید بک لینک

هوس شکار زده بود به سرم. تفنگ شکاری پدر را برداشتم و از کلبه زدم بیرون. حوالی صبح بود و تا بعد از ظهر چهار پنج تا کبک صید کردم. طرفهای غروب در تکاپوی برگشتن بودم که چشمم به یک کبک چاق و چله افتاد که بیتوجه به من با سری پایین زمین را میکاوید. روی علفهای خیس پهن شدم. یک چشمم را بستم. تیر را که رها کردم لکهای قرمز بر بالَش نقش گرفت. قدم تند کردم. بالای سرش که رسیدم دیدم تنها یک خراش کوچک برداشته و تند و تند نفس میکشد. چاقوی ضامندار کوچکم را بیرون کشیدم و خواستم خلاصش کنم که نگاهم به سمتی جلب شد. همانجا مثل سنگ ایستادم و خیرهی آن نقطه شدم. در فاصلهای چندمتری بچههایش را دیدم که در لانه به ما زل زده بودند و انتظار پدر را میکشیدند. دلم بدجوری برایشان سوخت. از چشمان معصومانهشان خواهش میبارید. چاقو را غلاف کردم و در جیب بغل پالتوی نیمدارم قرار دادم. کبک بینوا را بغل زدم و راه برگشت را در پیش گرفتم. هوا سرد بود و از دهانم بخاری سفیدرنگ در هوا میپیچید و گم میشد. تصمیم داشتم کبک زخمی را چند روزی پیش خود در کلبه نگه دارم تا بعد از بهبودی به لانه پیش بچههایش برگردانم. کلبه مثل همیشه گرم بود. الان دقیقا به خاطر ندارم اما فکر کنم پنج روزی دوره نقاهتش به طول انجامید. در این مدت از آن کبک مثل برادرم نگهداری کردم. البته او هم همیشه تشکر میکرد و میگفت روزی جبران خواهد کرد. ما با هم در این مدت ساعتها کنار شومینه مینشستیم و از این در و آن در میگفتیم. او همواره از بچههایش میگفت طوری که من دیگر نام هر هفت نفر را حفظ شده بودم. بیشتر از زنش میگفت. از اینکه چقدر عاشقانه او را دوست دارد و همیشه همه تلاشش را کرده تا او خوشحال و راضی باشد. و این که چقدر برای همهشان دلش تنگ شده است. روزی که او را بغل گرفته بودم و مسیر یک ساعتهی کلبه تا لانه را طی میکردیم او از شدت شوق میلرزید و از اینکه بعد از پنج شش روز آنها را میبیند در خود نمیگنجید. بعد از یک ساعت راهپیمایی در کوهستان بالاخره به مقصد رسیدیم. نمیخواهم سرتان را درد بیاورم فقط همین را بدانید کبک بینوا وقتی فهمید بچههایش به تصور مرگ او سر تقسیم ارث و میراث چه جنگ تمام عیاری راه انداختهاند و همسر عزیزش بعد از او بلافاصله دست در دست مردی دیگر گذاشته و زندگیاش به معنای حقیقی کلمه از هم پاشیده شده است، همانجا راه کلبه را پیش گرفت. عصر یک روز سرد و برفی بود که درب کلبهام به صدا درآمد. در را که باز کردم با تن لرزان و فسردهی او روبرو شدم. خیلی پریشان بود. بعد از شرح ماوقع تفنگ را به دست من داد و چشمانش را بست و با تحکم گفت شلیک کنم. خیلی اصرار کردم تا شاید از تصمیمش منصرف شود اما او روی حرفش بود و از تصمیمی که گرفته بود اطمینان داشت. در آن لحظه از چشمانش یقین میبارید. با چشمانی اشکبار تفنگ را به سمتش نشانه رفتم و تیری به سویش روانه کردم. شلیک تفنگ، سکوت پر طنین کوهستان را شکافت و بر قلب کوچکش نشست. کبک همانجا غرق خون بر زمین افتاد. بعد از آن شلیک، حزنی عجیب بر قلبم سایه افکند. تفنگ را شکستم و پیکر بیجانش را برداشتم و در همانجا که اول بار دیدمش و با همین تفنگ زخمیاش کردم به خاک سپردمش.

برچسب: تفنگ شکاری,تفنگ شکاری روسی,تفنگ شکاری دولول,تفنگ شکاری برنو,تفنگ شکاری برتا ایتالیا,تفنگ شکاری نخجیر,تفنگ شکاری دولول بلژیک,تفنگ شکاری کرال ترکیه,تفنگ شکاری دولول ترک,تفنگ شکاری اسکار, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 3:18

صفحه بندی