خرید بک لینک

دیوان شمس را گشودم، شمس دیوانه گشت و مَه آواره. آسمان پاشیده شد، همهی ذراتش به طرب آمدند و هستی ورق خورد. ناظری با آن صوت خداگونه میخوانْد " گاه سوی جفا روی گاه سوی وفا روی آنِ منی کجا روی بی تو بسر نمیشود". اتاق چرخید. واژهها به سماع آمدند. صداها مردند. رنگها پریدند. شهر در زیر خاکستر سکوت به خواب رفت. تنها نور چراغی کمسو بود و قدی خمیده و صدای گامهایی خسته. صدای گامها آهستهتر از آن بود که خواب خفتهای را بر هم زند. با هر گام همهی ذرات میخروشیدند و ناامیدانه نهیب میزدند که آی پیرمرد یافت مینشود جستهایم ما. و پیرمرد هر بار با قدی خمیده و چشمانی بیفروغ لبخندی کمرنگ بر لب مینشاند و با صدایی لرزان که به سختی از گلوی نحیفش خارج میشد میگفت آنم آرزوست آنم آرزوست...


دیوان شمس را میبندم. رنگها جان میگیرند. صداها زنده میشوند. واژهها قرار میگیرند. اتاق میایستد و ناظری چشمانش را میبندد و سکوت میکند. پتو را بر سر میکشم و در خود مچاله میشوم. سعی میکنم از همهی خیالات و اوهام رها شوم و به خوابی عمیق فرو روم. چنان عمیق که صدای گامهای خسته و ملولِ پیرمرد که هنوز با چراغی در دست و قامتی خمیده گرد شهر میگردد خواب آرامم را بر هم نزند. میخوابم به این امید که اگر پیرمرد را در خواب دیدم حتما به او بگویم که ما نیز از دیو و دد ملولیم یا شیخ، ما نیز ملولیم.

برچسب: والله که شهر بیتو مرا حبس میشود,شعر والله که شهر بی تو مرا حبس میشود,متن شعر والله که شهر بی تو مرا حبس میشود,به الله که شهر بی تو مرا حبس میشود, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 9:45

صفحه بندی