یک روزْ دیگر برق دلفریبِ آن شیء رازآلود قرار از کفم ربود. رو کردم به همسرم، و فرزندانم، و مادر پیرم، و طوری نگاهشان کردم که یعنی همه چیز تمام است. همهشان رفتن را از نگاهم و از چشمانِ سرد و تاریکم خواندند. همسرم اشک ریخت. فرزندان کوچکم حلقه زدند و پایم را چسبیدند. و مادر پیرم تنها سکوت کرد. با لگدی فرزندانم را دور کردم و در حالیکه آسمان میغرید خانه را ترک گفتم. و با تمام توان دویدم. و دویدم. پاهایم نمیدویدند بلکه آن برقِ خداگونه از آن دوردست مرا به سوی خود میکشید. حتم داشتم با رسیدن به آن، دنیا را صاحب خواهم شد و به همهی آمالم خواهم رسید. مرا میخواند و من به شوق آن، همچون مستی بیخویش میدویدم. مادرم همیشه میگفت تو خیلی بلند پروازی پسر جان. با همان لحن و صدایی که تا ته قلبم را میسوزاند. دویدنم پایانی نداشت. روز میرفت و شب میآمد. شب و روز به سرعت در پی هم میگذشتند. درختانِ دو سوی جاده سبز بودند و به تدریج زرد و پژمرده شدند و برف آمد و شاخههای عریانشان سپیدپوش شد. و باز سبز شدند و باز خزان آمد و باز برف و کلاغها. و همانطور مدام فصلها در گذر بودند. و من همچنان میدویدم. هیچکس نبود. تنها خودم بودم و صدای نفسهایم که پر از حرصِ رسیدن بود. سالها گذشت. سالها رفت و من دویدم. با هر قدم قلبم سختتر شد و پوستم چروکیدهتر و صدایم لرزانتر و موهایم سپیدتر. کم کم تصویر همسر و فرزندان کوچکم و حتی مادر پیرم در ذهنم محو و محوتر شدند. صدای مادرم و دستان گرم همسرم و چشمان معصومانه فرزندانم؛ همه را از یاد بردم. هنوز آن برق دلفریب و درخشان مرا به سوی خویش میکشید. همه چیز را برای رسیدن به آن قربانی کردم و سیاهی و یأس همه وجودم را پوشاند. روزی که دیگر به سختی گام برمیداشتم و دستان چروکیدهام میلرزیدند بالاخره به آن شیء درخشان رسیدم. برف همه جا را سپیدپوش کردهبود و کلاغها با صدایی که بند دل آدم را پاره میکرد قار قار میکردند. به عقب نگاه کردم. هیچ چیز به جز جادهای دراز نبود. وقتی به آن شیء رسیدم، وقتی نگاهم به آن افتاد بیصدا خندیدم. فقط خندیدم. سنگی بزرگ که از طلا بود و برق خیرهکنندهاش چشم را میزد. سنگی ایستاده. حجم عظیمی از طلا. در میانش اسم من را حک کرده بودند همراه با تاریخ تولد و مرگ. پایین سنگ درست به اندازه قامت من زمین را کنده بودند. بر خود لرزیدم. دوباره به عقب نگاهی انداختم. خانهمان دیده میشد. خیلی نزدیک بود. از دودکشش دودی ملایم به آسمان میرفت. همراه با آه من نیز بخاری سفید. قطره اشکی از گوشهی چشمم به زمین غلتید. نگاهی خشک و بیاعتنا به آن سنگ بزرگ طلایی انداختم. برف میآمد و کلاغها خواب شب را بر هم میزدند. با قامتی خمیده و خشکیده به درون گور خزیدم و با چشمانِ بیسو و خستهام آسمان را جستم. لحظهای بعد چشمانم را بر هم گذاشتم و در سکوتِ قارقار کلاغها، در سپیدی شب و سیاهی برف به خوابی آرام فرو رفتم.
پایان
برچسب:
نویسنده: اشکان جعفرینژاد