امشب هوا یخ کرده است و من در کنجِ سوت و کورِ اتاق، تنهای تنها، در خود مچاله شدهام. با اینکه سکوتی بلند در هوای خفهی اتاق میخزد و همه چیز را میبلعد اما صدایی شبیه صدای خندههای بدون دندان مادربزرگ از در و دیوار تاریک و سرد ذهنم بالا میرود. پرندهی خیال مدام پَر میزند و صدای بال و پرش سکوت سنگین ذهن را بر هم میزند. من و پسر داییها در حیاط بزرگِ خانه که از بوی گل و انجیر و صدای حوض خالی کنار باغچه پر شده است گرم بازی هستیم و مادربزرگ روی همان فرش سبز رنگ گوشهی حیاط زیر پنجره نشسته است و قلیان میکشد و با دهان بیدندانش بیصدا میخندد. حیاط با موزاییکهایی سفید فرش شده و نسیمی بهشتی از باغچهی پر از گل آن موهایمان را نوازش میکند. کنار قامت کوچک مادربزرگ روی سبزیِ فرش پهن میشوم و میخ آسمان تابستان میشوم. ابرها با چهرهای در هم رفته در حرکتند. به ابری که شبیه به قامت مادربزرگ است خیره میشوم. دست باد به آهستگی تغییرش میدهد. وقتی قامت ایستادهاش کف آسمان پهن میشود به مادربزرگ نگاه میکنم و چشمهایم را روی هم میگذارم.
میپرسم بیبی شما چند وقت است که حیاط را ندیدهای؟ پاسخی نمیدهد. نگاهم را از روبرو میگیرم و بر صورت چروکیده و شکستهاش میاندازم. غرق خواب است. از کنار تختش برمیخیزم و با چند گام خود را کنار پنجره میرسانم. برفی آرام سیاهی شب را میشوید و حیاط پر از سکوت است. صدای مادربزرگ مرا کنار تخت کوچکش میکشاند. لیوانی آب به دستش میدهم. دو سه سالی میشود که دیگر مادربزرگ و تختش را بدون هم ندیدهام. دو سه سالی است که نگاه پیر و خستهی مادربزرگ در سقف خاک گرفتهی اتاق گره خورده و خندههایش در هوای گرفتهی اتاق گم شده است. مادربزرگ درست مثل مادربزرگهای قصههاست. با همان سادگی دوستداشتنی. از آنهایی که همیشه دلت برایشان تنگ میشود. این را وقتی در مسجد نشستهام و با دکمهی پیراهن سیاهم بازی میکنم به پسرعمهام میگویم. قاری با صوتی محزون قرآن میخواند. داییهایم جلوی درِ مسجد ایستادهاند و شانههایشان تکان میخورد. تک درختِ پیرِ گوشهی حیاط مسجد با پاییز همآغوش شده است. نشستهام که همه چیز تار میشود و تک درخت پیر دور و دورتر میشود و صدای محزون قاری آهسته آهسته گم میشود. روی دوچرخهی کهنهام مینشینم. مثل هر روز مسیر خانه و کتابخانه را رکاب میزنم و تمام مسیر سر در کاپشن میکنم و میگریم. سالهای کنکور است. سالهای کنکور بود. تمام آن ماهها و تمام آن مسیرها را میگریم. تمام آن ماههاو تمام آن مسیرها را گریستم. آه! بیبی بالاخره آسمان را دیدی؟ یادت میآید آن روز آسمان هم دلش گرفته بود. من فکر میکنم وقتی پارچهی روی تابوت را کنار زدند بالاخره از گوشهی چشمان غمبارت آسمان را دیدی. آن روزها با خود میگفتم کاش به زودی آن روز بیاید که تو را و خندههایت را فراموش کنم و از این فشار غم که با هر بار به یاد آوردنت از درون متلاشیام میکند رها شوم. اما حالا حتم دارم که چنین روزی نمیآید. چون بخشی از مهمترین و شیرینترین روزهای زندگی من از خانهی بزرگ و حیاط پر گل و خندههای بدون دندان تو میگذرد. تو با تار و پود وجودم در هم تنیدهای و تمامِ من از عطر حضورت پر است.
امشب که هوا یخ کرده است و من کنجِ سکوتِ اتاق در خود مچاله شدهام پنج سالی میشود که تنها قاب عکسی هستی روی دیوار خانهمان. امشب باز هم سکوت غماندود ذهنم را بر هم زدی و صدای خندههای بیدندانت در من میپیچد و بالا میرود. بیبی من حتم دارم ما هنوز هم روی سفیدی حیاط پر گل خانهات گرم بازی هستیم و تو آن گوشه زیر پنجره، روی همان فرش سبز رنگ نشستهای و قلیان میکشی و با دهان بیدندانت بیصدا میخندی. سبزی آن فرش، آبیِ آن آسمان و سفیدی کف حیاط سالهاست بر خاکستریِ زندگیام خط میاندازد.
دلم تنگ است بیبی.
برچسب: روزی که آسمان خون بارید,
نویسنده: اشکان جعفرینژاد