دوردستها - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 7:31
یک روزْ دیگر برق دلفریبِ آن شیء رازآلود قرار از کفم ربود. رو کردم به همسرم، و فرزندانم، و مادر پیرم، و طوری نگاهشان کردم که یعنی همه چیز تمام است. همهشان رفتن را از نگاهم و از چشمانِ سرد و تاریکم خواندند. همسرم اشک ریخت. فرزندان کوچکم حلقه زدند و پایم را چسبیدند. و مادر پیرم تنها سکوت کرد. با لگد
دریا موّاج بود - تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 20:39
سفیدی برف صفحهی سیاهِ شب را خطخطی میکند و شومینه با صدای غلغلِ آب در سماور میسوزد. همه چیز حکایت از شبی پر از بوی زمستان دارد. درختانی که از شدت سرما سرخ شدهاند، بادی که خود را به پنجره میکوبد، منی که در سکوتی وهمانگیز تا سینه در گرمای کرسیِ گوشهی اتاق فرو رفتهام و تویی که در صدای حزناندودِ شب غرق ش...
تیاترِ ما هم تموم شد رفقا - تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 20:39
امان از رفیق ناباب و زغال خوب - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 3:10
جناب ع.گ! (سلوچ) رفیق ناباب مجازیمان، مخلصتان را اغفال کرد و ما را از چالهی وبلاگ به چاه گودریدز غلتاند و بانی شر شد تا ما اکانتی در آن مُقام، ایجاد کنیم. از امروز ما نیز بایِست در آن مکان به مانند تمامِ لوسان و قرتیان و جلفانِ عالَم از کتبِ خوانده و در حال خوانشمان بگوییم و دورهمی، فرهیختگی خود را ...
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود - تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 9:45
دیوان شمس را گشودم، شمس دیوانه گشت و مَه آواره. آسمان پاشیده شد، همهی ذراتش به طرب آمدند و هستی ورق خورد. ناظری با آن صوت خداگونه میخوانْد " گاه سوی جفا روی گاه سوی وفا روی آنِ منی کجا روی بی تو بسر نمیشود". اتاق چرخید. واژهها به سماع آمدند. صداها مردند. رنگها پریدند. شهر در زیر خاکستر سکوت به خواب ...
در حصارِ دیوارهای بلندِ ظلمت - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 0:57
تصویر غماندودی که در سمت چپ وبلاگ ما قرار دارد، ایضاً تصویر اکانت تلگرام این مخلصتان نیز هست. یک تن از رفقا غروبِ قبل (همان دیروزِ خودمان) پیامی در اندرونی (همان پیویِ خودتان) بر ما روانه داشته که این عکس یعنی چه رفیق؟ ما به اقتضای حال و مقال سطری بر او نگاشتیم که "این حکایتِ پریشانحال و فسردهدلی اس...
عنوان مُرد - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 3:18
تا حالا شنیدید که میگن فلانی مثل خر تو گل گیر کرده؟ من الان همون خرهام
تفنگ شکاری - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 3:18
هوس شکار زده بود به سرم. تفنگ شکاری پدر را برداشتم و از کلبه زدم بیرون. حوالی صبح بود و تا بعد از ظهر چهار پنج تا کبک صید کردم. طرفهای غروب در تکاپوی برگشتن بودم که چشمم به یک کبک چاق و چله افتاد که بیتوجه به من با سری پایین زمین را میکاوید. روی علفهای خیس پهن شدم. یک چشمم را بستم. تیر را که رها کرد...
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 3:18
میدانی هوشنگ جان، وقتی گاهی گذرم به کتابفروشیها میافتد و میبینم تو آن پایین مایینها زیر دست و پای کتابهای دیگر در خودت فرو رفتهای و کنج انزوا زانو بغل گرفتهای و امثالِ «قصههای امیرعلی» را با جلال و شکوه در پنت هاوس قفسه قرار دادهاند، سری به افسوس تکان میدهم و به کجمداریِ زمانه تف و لعنت میفرستم. هوش...
روزی که آسمان میریخت - تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 21:21
امشب هوا یخ کرده است و من در کنجِ سوت و کورِ اتاق، تنهای تنها، در خود مچاله شدهام. با اینکه سکوتی بلند در هوای خفهی اتاق میخزد و همه چیز را میبلعد اما صدایی شبیه صدای خندههای بدون دندان مادربزرگ از در و دیوار تاریک و سرد ذهنم بالا میرود. پرندهی خیال مدام پَر میزند و صدای بال و پرش سکوت سنگین ذهن را ...
آن دوردستها - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:47
یک روزْ دیگر برق دلفریبِ آن شیء رازآلود قرار از کفم ربود. رو کردم به همسرم، و فرزندانم، و مادر پیرم، و طوری نگاهشان کردم که یعنی همه چیز تمام است. همهشان رفتن را از نگاهم و از چشمانِ سرد و تاریکم خواندند. همسرم اشک ریخت. فرزندان کوچکم حلقه زدند و پایم را چسبیدند. و مادر پیرم تنها سکوت کرد. با لگدی ف...
سرشماری - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 4:47
برای خالی نبودن عریضه، مشهدیهای جمع و ایضا ساکنین مشهد حضور خودشان را اعلام بفرمایند تا ببینم توی این دیار غربتِ مَجاز چند نفر همولایتی در کنارم هستند و بنده خبر ندارم. دستها بالا لطفاً! غیر مشهدیها هم نام شهرشان را به شمارهی سیهزار و خوردهای پیامک کنند یا در قسمت نظرات همین پست اعلام بفرمایند. به ق...
پنجرهها - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 7:26
رویای توسعهیافتگی و ساختن بهشت زمینی، برای ما حصاری ساخت از آهن و بتن و دود. مسخره است! میدانم که تو آنجا هم در رویای شهری شدن میسوزی. تو را هم سیلاب بیامانِ تاریخ با خود خواهد برد. میدانی؟ این حوالتِ تاریخی ماست. من اینجا کنج اتاق دودزده و خفهی شهرم، از تو میخواهم پیش از فرو رفتن در منجلابی که بشر ...
تشویش - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 7:25
حالم شبیه آن بینوای بختبرگشتهای است که جیشِ ۲ دارد و اشتباها در دستشوییای مینشیند که بدونِ در است. تشویشی از جنس همان کلّه کشیدنهای مداومش. ترسی از جنسِ خالی شدن ته دلش وقتی کوچکترین صدایی از آن بیرون میشنود. اضطرابی از جنس تصور دیده شدنِ دم و دستگاهِ آفتابندیدهاش و زدن داغ ننگ تا به ابد بر پیشانیاش...
آن روزِ باران - تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 0:49
بوی باران زودتر از خودش آمده بود. خیابان در خود فرو رفته بود و چشمهایت سرود میخواندند. چیزی غریب چنگ انداخته بود به گلویم. چیزی شبیه به بغض، که بغض نبود. تو به انتهای خیابان نگاه میکردی. خیابانْ سکوت بود و سکوت. باران هم بالاخره خودش را رساند. چند قطره بر صورتت چکید و تو خندیدی. در ته قلبم دهها ابر ...
آن سایههای مرموز - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 6:03
دو سه هفتهای میشد که حس میکردم یک نفر دنبالم است. توی خیابون، توی کوچه، توی پارک، توی بازار همه جا مثل سایه دنبالم بود. اوایل لرزم میگرفت و پا تند میکردم اما هر چه بیشتر میگذشت ترسم کمتر میشد. این اواخر دیگر عادی برخورد میکردم، شاید هم عادت کردهبودم که همیشه یک سایه از دور دنبالم باشد. انسانها خیلی ...
ما چو موشیم و تو زخمه میزنی - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 5:22
اگر یه روزی احیاناً کلهم به سنگ خورد و تصمیم گرفتم زن بستونم به هیچ وجه من الوجوه (ببینم شما که از اوناش نیستید که وجوه رو وجود مینویسن؟!) سمت جماعت روانشناس و دانشجوی روانشناسی نمیرم، حتی اگه کلام ( به ضمّ کاف) هم اون سمتا بیفته نمیرم برش دارم (البته به قیمت کلاه هم بستگی داره)، بس که این خلائق مثل...
سقوط - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 10:59
این انیمیشن کوتاه را ببینید تا با رنج پوچی جانکاه انسان معاصر آشنا شوید. حیات پرملال و یکنواخت بشر در عالم کنونی که پس از سالیان دست و پا زدن در روزمرگی و تباهی، پکی به سیگار میزند و مرگ را در آغوش میکشد. مشهور است که ژان پل سارتر در واپسین لحظات حیاتش از اطرافیان طلب سیگار کردهبود. انیمیشن سقوط (in...
این سرخیِ بعد از سحرگه نیست - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 1:10
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بیبرگشت بگذاریم ببینیم آسمانِ هر کجا آیا همین رنگ است؟ هر وقت «زمستان» را میخوانم سرمایی کمرنگ در تنم میپیچد. اول از دستانم شروع میشود بعد به همه جا سرایت میکند. میگویند شعرا بیشتر و پیشتر از هر کس وضع زمانه را در...
اندر آن گوشهی خاموشِ فراموششده - تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 1:10
باد خود را به در میکوبد و زوزه میکشد. ماه دیده نمیشود. بیرونْ سرما تا مغز استخوان را میسوزاند. گوشهای کز کردهام و در خیالات شناورم. گوشهی کلبهای چوبی در میان جنگلی انبوه. نشستهام کنار شومینه و به رقص شعلههای زرد و سرخ آتش که دست در دست هم به سماع آمدهاند خیره شدهام. گرمای مطبوع درون کلبه جسم خستهام ...

برچسب‌های مرتبط

والله که شهر بیتو مرا حبس میشود | شعر والله که شهر بی تو مرا حبس میشود | متن شعر والله که شهر بی تو مرا حبس میشود | به الله که شهر بی تو مرا حبس میشود | تفنگ شکاری | تفنگ شکاری روسی | تفنگ شکاری دولول | تفنگ شکاری برنو | تفنگ شکاری برتا ایتالیا | تفنگ شکاری نخجیر