خرید بک لینک

بوی باران زودتر از خودش آمده بود. خیابان در خود فرو رفته بود و چشمهایت سرود میخواندند. چیزی غریب چنگ انداخته بود به گلویم. چیزی شبیه به بغض، که بغض نبود. تو به انتهای خیابان نگاه میکردی. خیابانْ سکوت بود و سکوت. باران هم بالاخره خودش را رساند. چند قطره بر صورتت چکید و تو خندیدی. در ته قلبم دهها ابر باریدند. لحظهای بعد هر دو زیر چتر بودیم. دست در دست هم. خیابان را قدم میزدیم. گفتم کاش روبرویمان دریا باشد با صدای مرغان دریایی. گفتی بیانتهاییِ دریا غمانگیز است. جنگلی باشد پر از پاییز. لحظهای بعد خیابان جنگل شده بود آکنده از دلتنگی. برگها زیر پایمان خش خش میکردند. و چشمانت سرود میخواندند. هنوز بوی باران بود. دست بر بازویت گرفتم و تو لبخند زدی. و از لبخندت هزار بال پرستو به زمین افتاد. ساعتی نگذشت که درختان به کناری رفتند و قطاری سوتکشان حرکت کرد. و تو کنار پنجرهی سرد قطار به من خیره شده بودی و در چشمانت جدایی موج میزد. به التماس دست به دیوار سرد قطار کشیدم و به تلخی گریستم بلکه نروی. و تو تنها نگاهم کردی. قطار سوت کشید و رفت. و من به درختی تکیه دادم و تار زدم. همهمه آمد. خیابان پر از قدمهای مردم شد. صدای بوق بود و بوی دود. ساختمانهای بیروح چون قارچ از زمین روییده بودند و سر به آسمان کبود شهر میساییدند. من به دیواری بلند تکیه داده بودم و تار میزدم. مردم بیاعتنا میگذشتند و گاه پولی سیاه مقابل پایم میانداختند. اکنون نه دریایی است و نه جنگلی. هر دوشنبه غروب صدای سوت قطار به گوش میرسد. مردم میگذرند. و من به هر کس میرسم نشانی خانه را میپرسم. تا بلکه دوباره آن خیابانِ پیچیده در سکوت، آن روز باران را بیابم و بار دیگر در دریای ساکن و آرام چشمانت غرق شوم.


- دکمه پلی را که بزنید استاد لطفی با سهتارش هستی را ورق میزند. خاک پایش توتیای چشمانمان

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 0:49

صفحه بندی