سفیدی برف صفحهی سیاهِ شب را خطخطی میکند و شومینه با صدای غلغلِ آب در سماور میسوزد. همه چیز حکایت از شبی پر از بوی زمستان دارد. درختانی که از شدت سرما سرخ شدهاند، بادی که خود را به پنجره میکوبد، منی که در سکوتی وهمانگیز تا سینه در گرمای کرسیِ گوشهی اتاق فرو رفتهام و تویی که در صدای حزناندودِ شب غرق شدهای و مرا مینگری. میگویی: باز هم که شروع کردی به شاعرانه نوشتن؟ و میخندی. نگاهت میکنم و به چشمانت میگویم: به خدا شاعرانه نیست. از تو که مینویسم واژهها به رقص میآیند. میخندی و من در دریای چشمانت غرق میشوم. اواخر تابستان است و دریا کمی مواج. موهایت در باد، دریا را پریشانتر میکند. دستانت را دور دهانت حلقه میزنی و اضطرابت را به دست باد میدهی. فریادت مبهم و درآمیخته با صدای موجها به من میرسد. دستانت را تکان میدهی و دوباره فریاد میزنی جلوتر نروم. دریا مواج بود و بیرحم. به سختی خود را به ساحل میرسانم و به اضطرابِ چشمانت خیره میشوم. موهایت در دستِ آشفتهی باد در پیچ و تاب است. دستم را میگیری و میفشری. گرمای دستت، وجودم را پر میکند و کم کم اتاق را سرشار از خود میکند. برف شدیدتر شده و باد هنوز در حال رجزخوانی است. شومینه میسوزد. برمیخیزی و پنجره را میگشایی و باز دیوانه میشوی. سرت را بیرون میدهی و صورتت را رو به آسمان میکنی و اجازه میدهی برف و شب و باد، گونههای از سرما سرخشدهات را لمس کنند. میگویم: سرما میخوری مجنون. گفتم مجنون در حالی که مجنونِ قصه من بودم. پنجره را میبندی. پنجره با صدای خشکی بسته میشود. تند میآیی کنارم و با همان لبخند شیطنتآمیز میگویی: مگر صدای خیس هم داریم؟ و میخندی. من هم لبخندی میزنم و میگویم: بله که داریم، مثلاً صدای دریا. و ناگهان حرفم را میخورم و خیره در چشمانِ ساکتت بغض میکنم. چیزی نمیگویی و به بیرون خیره میشوی. هنوز تا غروب خیلی مانده است. دستت را میکشم و میگویم تو بیا به خدا بد نمیگذرد. ترست از دریا را درک نمیکنم. میگویم بیا لب ساحل فقط کمی پاهایت را خیس کن. اصرار میکنم. با اصرار بسیار من میآیی. دستانِ چون برفْ سفیدت را میگیرم و آرام آرام میکشاندمت به دریا. چشمانت را میبندی. دستانت را میفشارم. حالا آب تا سینهی هر دویمان بالا آمده است. کمی سرد است و موجهایی کوچک یکی پس از دیگری از راه میرسند. قدری جلوتر میرویم. دستانت را رها میکنم و کمی از جسم ظریفت فاصله میگیرم. میگویم دیدی ترسی ندارد. به زور میخندی و با صدایی که از ترس یا سرما میلرزد میگویی برگردیم. تا میآیم دهانم را باز کنم و بگویم "باشد" موجی بلند دنیا را پیش چشمم تیره میکند و در لحظهای زیر پایم خالی میشود. با وحشت دست و پا میزنم و سعی میکنم خود را بالا بکشم. خود را بالا میکشم ولی تو را نمیبینم. دنیا دوباره پیش چشمم سیاه میشود. نامت را فریاد میزنم. فریاد میزنم. فریاد میزنم. نمیبینمت. نیستی. بریدم. ایستادم. شکستم. ابرهای تیرهی آسمان بر دریا سایه انداخته بودند. دریا نعره میکشد. صورتم را به گرمای صورتت نزدیک میکنم و با خنده میگویم دو سال از نامزدیمان گذشته، بیا این تابستان قید خانواده و ایل و تبار را بزنیم و دو نفری برویم جایی که دست هیچکس به ما نرسد. فقط خودم و خودت. با همان لبخند ملیحت میگویی مثلا کجا؟ میگویم جایی که صدای موج و بوی دریا بدهد. هر دو میخندیم. دستم را دراز میکنم. دستان سردم ناامیدانه آبها را و موجها را و سایهی تیرهی ابرها را کنار می زند. تقلایم بیهوده است. میگویم جایی که دست هیچکس به ما نرسد. میخندی. هر چه تقلا میکنم دستم به حریرِ تنت نمیرسد. فریاد میزنم. جان میکَنم. ابرها میغرّند. شومینه هنوز میسوزد. و باد هنوز خود را به پنجره میکوبد. بیشتر در کرسی فرو میروم. اتاق گرم است و شب، بوی زمستان میدهد. به پنجره خیره میشوم و دستی بر موهای جوگندمیام میکشم. شعلههای لرزانِ شومینه، گرمای اتاق، سیاهی شب، سپیدی برف و خاطرهی محو تو که هنوز بوی دریا میدهد، آهسته آهسته محو و محوتر میشود و چشمانم سنگینی میکند. از نوک پایم سرمایی غریب میخزد و بالا میآید. لبخندی بیجان بر گوشهی لبم مینشیند و تو آهسته در گوشم میگویی برویم جایی که دست هیچکس به ما نرسد.
پایان
برچسب:
نویسنده: اشکان جعفرینژاد