تصویر غماندودی که در سمت چپ وبلاگ ما قرار دارد، ایضاً تصویر اکانت تلگرام این مخلصتان نیز هست. یک تن از رفقا غروبِ قبل (همان دیروزِ خودمان) پیامی در اندرونی (همان پیویِ خودتان) بر ما روانه داشته که این عکس یعنی چه رفیق؟ ما به اقتضای حال و مقال سطری بر او نگاشتیم که "این حکایتِ پریشانحال و فسردهدلی است که محصور میان ظلمتِ دیوارهای بلند و غبارآلودِ شهر، خاکستریِ آسمان را مینگرد و مهاجرت مرغانِ هوا را." ما را اینجا ، در این کنجِ خرابآباد، دلِ تنگمان خواهد که افزونتر گوییم و افزونتر نویسیم.
تصویر با خستهدلان در سکوتی رازآلود سخن میگوید. فسردهدلی را نشان میدهد که میان ظلمتِ مرگاندودی که از دیوارهای بلند شهر بالا میرود و میان تباهیِ غبارآلودی که جسم خسته و پژمردهی شهر را میبلعد، در آغوش سردیِ ناتمامِ آسفالت پهن شده و خاکستریِ به خوابرفتهی آسمان را مینگرد. بر سر شهر گویی بذر مرگ پاشیدهاند. همه سودای گریز دارند و پای گریز نه. تنها آنانی از این گورستان دست میشویند و به رهایی میاندیشند که بال دارند؛ پرندگان، تنها پرندگان تاب سکونِ منجمدِ شهرنشینانِ بیآمال را ندارند و در سکوتی شوقانگیز به سوی رهایی پرواز میکنند و از اسارتِ ظلمت میگریزند. مردِ قصهی ما چونان دیگر مردمانِ شهر تنها عملی که از دستش برمیآید دراز شدن کف آسفالت و چشم دوختن به پرواز آن پرندگان مهاجر است. آنان خوب میدانند که این تقدیر تاریخی آنهاست و چارهای ندارند جز خو گرفتن با این سیاهی و تباهی. مردِ قصهی ما خود را به دست آسفالتِ سرد میسپارد، دستانش را از پشت سر به هم گره میزند و میخِ خاکستریِ رنگپریدهی آسمان میشود. او حتی به نردبامی که از ساختمان مجاور بالا میرود و بالظاهر او را از این پستی و لئامتِ اینجانشینی رهایی میبخشد نیز توجهی نمیکند. چون خوب میداند که رسیدن به آن بالا تنها رهاوردش غبار و دودِ افزونتر است. و او هرگز دستش به آسمان و پرندگان نخواهد رسید. آنها بسیار بلندتر و رفیعتر از آنند که عجز و فروافتادگیِ او یارای دست یازیدن به بلندای آنان باشد. او محکوم به مرگ است. مرگی در حصارِ بلندِ دیوارهایی سرد و تاریک و بیروح و در میان سکونِ منجمدِ مردمانی بیآمال و خاموش.
برچسب:
نویسنده: اشکان جعفرینژاد