خرید بک لینک
یک روزْ دیگر برق دلفریبِ آن شیء رازآلود قرار از کفم ربود. رو کردم به همسرم، و فرزندانم، و مادر پیرم، و طوری نگاهشان کردم که یعنی همه چیز تمام است. همهشان رفتن را از نگاهم و از چشمانِ سرد و تاریکم خواندند. همسرم اشک ریخت. فرزندان کوچکم حلقه زدند و پایم را چسبیدند. و مادر پیرم تنها سکوت کرد. با لگدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 7:31

سفیدی برف صفحهی سیاهِ شب را خطخطی میکند و شومینه با صدای غلغلِ آب در سماور میسوزد. همه چیز حکایت از شبی پر از بوی زمستان دارد. درختانی که از شدت سرما سرخ شدهاند، بادی که خود را به پنجره میکوبد، منی که در سکوتی وهمانگیز تا سینه در گرمای کرسیِ گوشهی اتاق فرو رفتهام و تویی که در صدای حزناندودِ شب غرق شدهای و مرا مینگری. میگویی: باز هم که شروع کردی به شاعرانه نوشتن؟ و میخندی. نگاهت میکنم و به چشمانت میگویم: به خدا شاعرانه نیست. از تو که مینویسم واژهها به رقص میآیند. میخندی و من در دریای چشمانت غرق میشوم. اواخر تابستان است و دریا کمی مواج. موهایت در باد، دریا را پریشانتر میکند. دستانت را دور دهانت حلقه میزنی و اضطرابت را به دست باد میدهی. فریادت مبهم و درآمیخته با صدای موجها به من میرسد. دستانت را تکان میدهی و دوباره فریاد میزنی جلوتر نروم. دریا مواج بود و بیرحم. به سختی خود را به ساحل میرسانم و به اضطرابِ چشمانت خیره میشوم. موهایت در دستِ آشفتهی باد در پیچ و تاب است. دستم را میگیری و میفشری. گرمای دستت، وجودم را پر میکند و کم کم اتاق را سرشار از خود میکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 20:39

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 20:39

جناب ع.گ! (سلوچ) رفیق ناباب مجازیمان، مخلصتان را اغفال کرد و ما را از چالهی وبلاگ به چاه گودریدز غلتاند و بانی شر شد تا ما اکانتی در آن مُقام، ایجاد کنیم. از امروز ما نیز بایِست در آن مکان به مانند تمامِ لوسان و قرتیان و جلفانِ عالَم از کتبِ خوانده و در حال خوانشمان بگوییم و دورهمی، فرهیختگی خود را بنمایانیم و در چشم فِرندهایمان فرو کنیم بعون الله. جان عزیزتان ما را در گودریدز دنبال کنید و برندهی هزاران و بلکه صدها جائزهی نفیس با آرم وبلاگ عصیان شوید. جان مادرتان همین الان بر روی لینک زیر کلیک کنید. جائزه میدهیم به خدا. هزینهی هر کلیک: ۱۲۰ تومان مخلصتان در گودریدزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 3:10

دیوان شمس را گشودم، شمس دیوانه گشت و مَه آواره. آسمان پاشیده شد، همهی ذراتش به طرب آمدند و هستی ورق خورد. ناظری با آن صوت خداگونه میخوانْد " گاه سوی جفا روی گاه سوی وفا روی آنِ منی کجا روی بی تو بسر نمیشود". اتاق چرخید. واژهها به سماع آمدند. صداها مردند. رنگها پریدند. شهر در زیر خاکستر سکوت به خواب رفت. تنها نور چراغی کمسو بود و قدی خمیده و صدای گامهایی خسته. صدای گامها آهستهتر از آن بود که خواب خفتهای را بر هم زند. با هر گام همهی ذرات میخروشیدند و ناامیدانه نهیب میزدند که آی پیرمرد یافت مینشود جستهایم ما. و پیرمرد هر بار با قدی خمیدهادامه مطلب

برچسب: والله که شهر بیتو مرا حبس میشود,شعر والله که شهر بی تو مرا حبس میشود,متن شعر والله که شهر بی تو مرا حبس میشود,به الله که شهر بی تو مرا حبس میشود, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 9:45

تصویر غماندودی که در سمت چپ وبلاگ ما قرار دارد، ایضاً تصویر اکانت تلگرام این مخلصتان نیز هست. یک تن از رفقا غروبِ قبل (همان دیروزِ خودمان) پیامی در اندرونی (همان پیویِ خودتان) بر ما روانه داشته که این عکس یعنی چه رفیق؟ ما به اقتضای حال و مقال سطری بر او نگاشتیم که "این حکایتِ پریشانحال و فسردهدلی است که محصور میان ظلمتِ دیوارهای بلند و غبارآلودِ شهر، خاکستریِ آسمان را مینگرد و مهاجرت مرغانِ هوا را." ما را اینجا ، در این کنجِ خرابآباد، دلِ تنگمان خواهد که افزونتر گوییم و افزونتر نویسیم. تصویر با خستهدلان در سکوتی رازآلود سخن میگوید. فسردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 0:57

تا حالا شنیدید که میگن فلانی مثل خر تو گل گیر کرده؟ من الان همون خرهام

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 3:18

هوس شکار زده بود به سرم. تفنگ شکاری پدر را برداشتم و از کلبه زدم بیرون. حوالی صبح بود و تا بعد از ظهر چهار پنج تا کبک صید کردم. طرفهای غروب در تکاپوی برگشتن بودم که چشمم به یک کبک چاق و چله افتاد که بیتوجه به من با سری پایین زمین را میکاوید. روی علفهای خیس پهن شدم. یک چشمم را بستم. تیر را که رها کردم لکهای قرمز بر بالَش نقش گرفت. قدم تند کردم. بالای سرش که رسیدم دیدم تنها یک خراش کوچک برداشته و تند و تند نفس میکشد. چاقوی ضامندار کوچکم را بیرون کشیدم و خواستم خلاصش کنم که نگاهم به سمتی جلب شد. همانجا مثل سنگ ایستادم و خیرهی آن نقطه شدم. در فاصلهایادامه مطلب

برچسب: تفنگ شکاری,تفنگ شکاری روسی,تفنگ شکاری دولول,تفنگ شکاری برنو,تفنگ شکاری برتا ایتالیا,تفنگ شکاری نخجیر,تفنگ شکاری دولول بلژیک,تفنگ شکاری کرال ترکیه,تفنگ شکاری دولول ترک,تفنگ شکاری اسکار, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 3:18

میدانی هوشنگ جان، وقتی گاهی گذرم به کتابفروشیها میافتد و میبینم تو آن پایین مایینها زیر دست و پای کتابهای دیگر در خودت فرو رفتهای و کنج انزوا زانو بغل گرفتهای و امثالِ «قصههای امیرعلی» را با جلال و شکوه در پنت هاوس قفسه قرار دادهاند، سری به افسوس تکان میدهم و به کجمداریِ زمانه تف و لعنت میفرستم. هوشنگجان اینها نمیفهمند که «خمره» و «تنور»ت چطور کودکیِ مرا غرق کتاب کرد و مرا در تکاپو انداخت که ببینم این انسان رنج کشیده و لطیف و دوستداشتنی که در پسِ این واژهها لابد با عینکی ته استکانی بر چشم و لبخندی دلنشین بر صورت پشت میزی چادامه مطلب

برچسب: غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟,غم زمانه خورم یا فراق یار کشم آلبوم,غم زمانه خورم يا فراق يار کشم,غم زمانه خورم یا فراق یار کشم دانلود,غم زمانه خورم یا فراق یار کشم گنجور,شعر غم زمانه خورم یا فراق یار کشم,معنی غم زمانه خورم یا فراق یار کشم,دانلود آهنگ غم زمانه خورم یا فراق یار کشم,متن شعر غم زمانه خورم یا فراق یار کشم, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 3:18

امشب هوا یخ کرده است و من در کنجِ سوت و کورِ اتاق، تنهای تنها، در خود مچاله شدهام. با اینکه سکوتی بلند در هوای خفهی اتاق میخزد و همه چیز را میبلعد اما صدایی شبیه صدای خندههای بدون دندان مادربزرگ از در و دیوار تاریک و سرد ذهنم بالا میرود. پرندهی خیال مدام پَر میزند و صدای بال و پرش سکوت سنگین ذهن را بر هم میزند. من و پسر داییها در حیاط بزرگِ خانه که از بوی گل و انجیر و صدای حوض خالی کنار باغچه پر شده است گرم بازی هستیم و مادربزرگ روی همان فرش سبز رنگ گوشهی حیاط زیر پنجره نشسته است و قلیان میکشد و با دهان بیدندانش بیصدا میخندد. حیاطادامه مطلب

برچسب: روزی که آسمان خون بارید, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 21:21

یک روزْ دیگر برق دلفریبِ آن شیء رازآلود قرار از کفم ربود. رو کردم به همسرم، و فرزندانم، و مادر پیرم، و طوری نگاهشان کردم که یعنی همه چیز تمام است. همهشان رفتن را از نگاهم و از چشمانِ سرد و تاریکم خواندند. همسرم اشک ریخت. فرزندان کوچکم حلقه زدند و پایم را چسبیدند. و مادر پیرم تنها سکوت کرد. با لگدی فرزندانم را دور کردم و در حالیکه آسمان میغرید خانه را ترک گفتم. و با تمام توان دویدم. و دویدم. پاهایم نمیدویدند بلکه آن برقِ خداگونه از آن دوردست مرا به سوی خود میکشید. حتم داشتم با رسیدن به آن، دنیا را صاحب خواهم شد و به همهی آمالم خواهم رسید. مرا میخوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 4:47

برای خالی نبودن عریضه، مشهدیهای جمع و ایضا ساکنین مشهد حضور خودشان را اعلام بفرمایند تا ببینم توی این دیار غربتِ مَجاز چند نفر همولایتی در کنارم هستند و بنده خبر ندارم. دستها بالا لطفاً! غیر مشهدیها هم نام شهرشان را به شمارهی سیهزار و خوردهای پیامک کنند یا در قسمت نظرات همین پست اعلام بفرمایند. به قید قرعه به سه نفر از عزیزان یک ساعت مچی با آرم وبلاگ عصیان و صدها بلکه هزاران جایزهی نفیس دیگر اهدا میشود. پس زودتر اقدام بفرمایید شاید برندهی خوششانسِ این دوره شما باشید. -فارق از شوخیهای لوسِ موجود در پست، درخواست کاملا جدی است. هم مشهادامه مطلب

برچسب: سرشماری 95,سرشماری,سرشماری اینترنتی سال 95,سرشماری اتباع افغانی غیرمجاز,سرشماری نفوس مسکن,سرشماری 1395,سرشماری ایران,سرشماری سال 90,سرشماری سال 95,سرشماری نفوس مسکن 95, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 4:47

رویای توسعهیافتگی و ساختن بهشت زمینی، برای ما حصاری ساخت از آهن و بتن و دود. مسخره است! میدانم که تو آنجا هم در رویای شهری شدن میسوزی. تو را هم سیلاب بیامانِ تاریخ با خود خواهد برد. میدانی؟ این حوالتِ تاریخی ماست. من اینجا کنج اتاق دودزده و خفهی شهرم، از تو میخواهم پیش از فرو رفتن در منجلابی که بشر مدرن خود به دست خویش ساخت، لحظهای درنگ کنی. ما اینجا پنجره را که میگشاییم سایهی بلند و سیاه ساختمان همسایه به اتاقمان میریزد و بوق و دود و غربت، در خانهی کوچک و خاکستریمان میخزد. تو اما از خود دریغ مکن. بیهیچ واهمهای پنجره را بگشا. بگذادامه مطلب

برچسب: پنجره ها,پنجره ها رو وا کن,پنجره های ارسی,پنجره های قدیمی,پنجره های رنگی قدیمی,پنجره های دوجداره, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 7:26

حالم شبیه آن بینوای بختبرگشتهای است که جیشِ ۲ دارد و اشتباها در دستشوییای مینشیند که بدونِ در است. تشویشی از جنس همان کلّه کشیدنهای مداومش. ترسی از جنسِ خالی شدن ته دلش وقتی کوچکترین صدایی از آن بیرون میشنود. اضطرابی از جنس تصور دیده شدنِ دم و دستگاهِ آفتابندیدهاش و زدن داغ ننگ تا به ابد بر پیشانیاش. این آدم حقیقتاً خیلی مستأصل و درمانده است. حتی شاید نفهمیده و ندانسته کمی از جیشش هم روی پاچهی شلوار و کفشهایش بپاشد. حال غریبی دارد. تشویشی خاص که تمام وجودش را از خود پر میکند و ذره ذره میبلعد. - شاید با خودتون بگید این بابا نمیتونستادامه مطلب

برچسب: تشویش,تشویش اذهان عمومی,تشویش چیست,تشویش سامان جلیلی,تشویش اذهان عمومی به انگلیسی,تشویش اذهان عمومی چیست,تشویش مکن,تشویش هزار آیا,تشویش, آخر شد,تشویش اذهان, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 7:25

بوی باران زودتر از خودش آمده بود. خیابان در خود فرو رفته بود و چشمهایت سرود میخواندند. چیزی غریب چنگ انداخته بود به گلویم. چیزی شبیه به بغض، که بغض نبود. تو به انتهای خیابان نگاه میکردی. خیابانْ سکوت بود و سکوت. باران هم بالاخره خودش را رساند. چند قطره بر صورتت چکید و تو خندیدی. در ته قلبم دهها ابر باریدند. لحظهای بعد هر دو زیر چتر بودیم. دست در دست هم. خیابان را قدم میزدیم. گفتم کاش روبرویمان دریا باشد با صدای مرغان دریایی. گفتی بیانتهاییِ دریا غمانگیز است. جنگلی باشد پر از پاییز. لحظهای بعد خیابان جنگل شده بود آکنده از دلتنگی. برگها زیر پایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 0:49

صفحه بندی