مقابله
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 9:30
دیشب بعد از مدتها یکی از آشنایان قدیمی را دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی، پرسید: استخدام شدی؟ گفتم کجا؟ گفت داعش. گفتم: ... هیچی نگفتم. خندیدم. همیشه میخندم. او هم خندید. بعد از رفتنش، دستی به ریشهایم کشیدم و تصمیم گرفتم بلندترش کنم، از این هم حتی.
ایمان
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 18:21
اولین باری که یه نفر رو دیدم و با خودم گفتم که این حکماً یه چیزی میشه و به یه جایی میرسه، یکی از رفقای عهد خوابگا بود که وقتی یه شب معدهی لاکردارش اذیت میکرد شیشهی عرق چلگیاه رو بدون وقفه تا نصفه سر کشید و خم به ابرو نیاورد. اون شب حتم داشتم که این بابا ،تو این میدون بزرگ مبارزه برای بقا، به یه جایی...
نگاشتهی هشتم - سرباز روسی
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 6:48
نصف شبها خیلی از اوقات پاک میزند به سرم. امشب در حال بازی call of duty از خودم میپرسیدم این سربازان روسی نگونبخت که ما سادهتر از آب خوردن با این تفنگهای لعنتی آبکششان میکنیم خانواده ندارند؟ یعنی کسی آن دوردستها جایی دور از این جنگها و خونها و کشتارها منتظرشان نیست؟ آنها دختر کوچکی ندارند که با گفتن ...
نگاشتهی هفتم - رَستن
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 6:56
خستگی روزانه را همراه با دود غلیظ سیگار مچاله کرد و از میان دو لبش به بیرون پرتاب کرد. دود در هوا چرخ خورد و بالا رفت و محو شد. لحظهای بعد سیگارِ نیمه جان زیر پایش با آسفالت سرد خیابان همآغوش گشت. باران نم نم باریدن گرفته بود. صدای خش خش برگهای پاییزی در سکوت مرگاندود خیابان از پاهایش آغازیدن گرفت و...
نگاشتهی هفتم - مکاشفات
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 21:32
گفت: جنون گفتمش: ادامت؟ گفت: همان گفتم: مقولِ قول را الّا جمله نشاید، چنانکه غیر آن لایَصِحُّ السّکوت علیها، کما قال القائلین. گفت: چه کس گفته؟ گفتمش: ادبای اَعلام. گفت: ادیب را تا نصیب ره بسیار است. در طریق عشق آ تا دانی که اهل طریقت را جز جنون انجامی نباشد. گفتمش: حیرت دامیست بس موسَع. گفت: تحیّر ...
نگاشتهی دو ممیّز دو - روان بیامان
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:34
هور بیضاءِ سپهر شعر معاصر، حضرت مولانا اخوان در باب آن چه ذکرش در نگاشته دوّم به شناعت رفت قطعهای بس زیبا در مکتوبِ "زمستان" دارند که مخلصتان را حیف آمد که در ادامت آن نگاشته به عرض نرساند. حضرتشان فرماید: که بود و کیست دشمنم یگانه دشمن جهان هم آشکار و هم نهان همان روان بیامان زمان، زمان، زمان، زمان
نگاشتهی سوّم - خریّت
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:34
مرضی بر ما عارض گردد و از سر درماندگی به دام پزشک افتیم و او تجویز دارو کند. به داروخانه گذارمان افتد و نسخه را به خانم بزککردهی پشت پیشخوان بسپاریم و داروها را تحویل گیریم. با حالی نزار به منزل فرود آییم و در بستر خیزیم. به خریّت خود خندهای تلخ زنیم و داروهای شیمیایی پزشک را به گوشهای پرت کنیم. دگر...
نگاشتهی چارم - کاپیتان بینوا
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:34
این اعصاب نداشتنِ حالا و ایضاً بددهنیمان بالقطع از اوان کودکی سرچشمه میگیرد. نمیدانم چه اصراری بود که حتی در میان بازیهایمان نیز این گونه قرعه میانداختیم: ده بیس سی چل پنجا شصت هفتاد هشتاد نود صد/ کاپیتان پِدَسّگ/ به من چند تا لقت زد/ نه یکی نه دو تا پس چن تا یعنی در هیاهوی بازیهای کودکی نیز اصرار د...
نگاشتهی پنجم - شوخطبعیهای یک ذهن مرده
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:34
این روزها که فیلمهای دفاع مقدسی از تلویزیون در حال پخش است سزاست از خود بپرسیم چرا فیلم شهدا را میبینیم ولی فیلم شهدا عمل میکنیم...
نگاشتهی ششم - در جستجوی مروارید
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 3:34
پس از فترتی بالنسبه مدید، بالاخره فیلمی را در سینما به تماشا نشستیم که چنگی بر دل نواخت و حالی دیگرگون به ما اِنعام نمود. ظرف خوش و مظروف خوش. چه خوب زخمه زد جناب آذربایجانی، چه خوب نواخت. مخلصت را در حیرت بردی از این آفرینشت. حبَّذا جناب، حبّذا. صد افسوس که سالنهایی که بایست سهم تو و امثال تو باشند...