گفت: جنون
گفتمش: ادامت؟
گفت: همان
گفتم: مقولِ قول را الّا جمله نشاید، چنانکه غیر آن لایَصِحُّ السّکوت علیها، کما قال القائلین.
گفت: چه کس گفته؟
گفتمش: ادبای اَعلام.
گفت: ادیب را تا نصیب ره بسیار است. در طریق عشق آ تا دانی که اهل طریقت را جز جنون انجامی نباشد.
گفتمش: حیرت دامیست بس موسَع.
گفت: تحیّر گذرگه رندان و منزلگه دونان باشد.
گفتم: نشان مقصود نیابم.
اشارهای بکرد و بگفت: الطّریق الطّریق. در طریق آ ای سالک تا حجابها برافتد... کُل تلک الفاکهة الممنوعة. بیاب آن میوه ممنوعه را.
سپس آن پیر ژندهپوش محو گشت. و محو و محوتر، چونان که حاجز میان وهم و واقع از میان برفت و مُلک و ملکوت را بدیدیم که گرد ما بگشت، و بگشت و بگشت تا سر از خاک برآوردیم.
تمّت. طلوع فجر دوم، بیست و ششم ذیالحجه سنه ۱۴۳۷
برچسب:
نویسنده: اشکان جعفرینژاد