اولین باری که یه نفر رو دیدم و با خودم گفتم که این حکماً یه چیزی میشه و به یه جایی میرسه، یکی از رفقای عهد خوابگا بود که وقتی یه شب معدهی لاکردارش اذیت میکرد شیشهی عرق چلگیاه رو بدون وقفه تا نصفه سر کشید و خم به ابرو نیاورد. اون شب حتم داشتم که این بابا ،تو این میدون بزرگ مبارزه برای بقا، به یه جایی میرسه. چشماش که از شور و یقین برق میزد تا ته قصه رو واسم روشن میکرد. اون شبی که ماه پشت ابرها گم بود و لامپ اتاق پِر پِر میکرد و هوا بوی ماهی مرده میداد، من به رفتن و اوج گرفتنش ایمان داشتم. من به آروغ بعدش ایمان داشتم. آروغش بوی رفتن و نماندن میداد...
- سالها گذشته. ایمانم هنوز آن گوشهی قلبم جاگیر است. اما تو کجایی رفیق؟
برچسب: ایمان غلامی,ایمان,ایمان مبعلی,ایمان نو لاو,ایمان استار,ایمان پهلوی,ایمان اشراقی,ایمان سرورپور,ایمان سیاهپوشان,ایمان فلاح,
نویسنده: اشکان جعفرینژاد