دیشب بعد از مدتها یکی از آشنایان قدیمی را دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی، پرسید: استخدام شدی؟ گفتم کجا؟ گفت داعش. گفتم: ... هیچی نگفتم. خندیدم. همیشه میخندم. او هم خندید.
بعد از رفتنش، دستی به ریشهایم کشیدم و تصمیم گرفتم بلندترش کنم، از این هم حتی.
برچسب: مقابله با پارازیت,مقابله با افسردگی,مقابله با ترس,مقابله با سوسک,مقابله با مورچه,مقابله با اضطراب,مقابله با تنبلی,مقابله با پشه,مقابله با ساس,مقابله با استرس,
نویسنده: اشکان جعفرینژاد