خرید بک لینک

نصف شبها خیلی از اوقات پاک میزند به سرم. امشب در حال بازی call of duty از خودم میپرسیدم این سربازان روسی نگونبخت که ما سادهتر از آب خوردن با این تفنگهای لعنتی آبکششان میکنیم خانواده ندارند؟ یعنی کسی آن دوردستها جایی دور از این جنگها و خونها و کشتارها منتظرشان نیست؟ آنها دختر کوچکی ندارند که با گفتن "بابا" قند توی دلشان آب کند و عکس کوچکی از او در جیب لباس نظامیشان جا خوش کرده باشد؟ وقتی من آن گوشه مینشینم و نشانه را روی پیشانی آن جوانک بختبرگشتهی روسی تنظیم میکنم و ماشه را میچکانم همزمان با آخ آن جوان چند آه به آسمان بلند میشود؟ فکرش را کرده بودم؟

این فکرها مثل سایه در ذهنم میدویدند. به مقدساتت قسم غم عجیبی پیچید تو دلم. حالم ناخوش شد. کامپیوتر را خاموش کردم. رفتم نشستم یک گوشه از اتاق و خیره شدم به زمین.

نصف شبها خیلی از اوقات اوضاع و احوال همین است. پاک میزند به سرم. باید زودتر بخوابم...

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 6:48

صفحه بندی