خرید بک لینک

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بیبرگشت بگذاریم

ببینیم آسمانِ هر کجا آیا همین رنگ است؟


هر وقت «زمستان» را میخوانم سرمایی کمرنگ در تنم میپیچد. اول از دستانم شروع میشود بعد به همه جا سرایت میکند. میگویند شعرا بیشتر و پیشتر از هر کس وضع زمانه را درک میکنند. "اخوانِ" بزرگ به خوبی دریافت که ما اکنون در زمستانِ تاریخ هستیم، در زمانهی عسرت.

از میان اشعار کتاب زمستان، با خواندن سه شعر زمستان، آواز کرک، و چاووشی غم و یأسی عمیق تو گویی چون بختک مینشیند روی سینهام و چنگ میزند به گلویم. آنجاست که تمام تصاویر و تصوراتم نسبت به زندگی دنیا بهم میریزد و پوچی و عدم جای آنها را میگیرد. پوچ و هیچ. هیچ و پوچ. پوچ و پوچ. هیچ و هیچ.


چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است



برچسب: این سرخی بعد از سحرگه نیست,فریبت میدهد این سرخی بعد از سحرگه نیست,بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 1:10

صفحه بندی