
باد خود را به در میکوبد و زوزه میکشد. ماه دیده نمیشود. بیرونْ سرما تا مغز استخوان را میسوزاند. گوشهای کز کردهام و در خیالات شناورم. گوشهی کلبهای چوبی در میان جنگلی انبوه. نشستهام کنار شومینه و به رقص شعلههای زرد و سرخ آتش که دست در دست هم به سماع آمدهاند خیره شدهام. گرمای مطبوع درون کلبه جسم خستهام را نوازش میدهد و آرامشی غریب میبخشد. به پنجره نگاهی میاندازم. دانههای درشت و درخشان برف بیتوجه به درون کلبه رهسپار عدمند. کتری را روی چراغ گردسوز میگذارم و پوست سبزرنگ بلال را از تنش میکَنم و بلال بختبرگشته را لخت و عور میک...
ادامه مطلب